250. خرید لباس!
بادی استین بلند و شلوار تو خونه ای برات میخواستم ... خلاصه با خاله هانی قرار گذاشتیم بریم پیش تاییس جون . دیشب گوشی بابا مرتضی کلا قاطی کرد و کلی وقت صرف کردم و کاری از پیش نبردم:( بعدم شما شام گوشت کوبیده خورده بودی و دلدرد گرفتی خلاصه تا 5 بیدار بودیم!
صبح گوشی رو بردیم یه فروشگاه روبروی نارون ... بعدم رفتیم خونه ی بابایی اینا البته با گصیبت فراوون ... باز ماشین روشن نشد ... امان از بابای تنبل ... خوب ببر استارتش رو درست کنن دیگه:(
مامان هم نبود با ویدا جون ناهار رفته بودن بیرون ... خوابوندمت و رفتم گوشی رو گرفتم ... عصری همزمان با اومدن مامانی خاله هانی و همسرش اومدن دنبالم و رفتیم پیش تاییس جون ... تو رو هم نبردم :)
خلاصه بعد از کلی ترافیک رسیدیم و کلیاتی خرید کردیم و حرف زدیم ... برگشتنه سمانه زنگ زد که ما رفتیم فشم و میخوایم یه سر بیایم پیشتون ... خلاصه اومدیم دنبال شما و برگشتیم خونه ... باز جلوی مغازه خاموش کردم و روشن نشد ... خلاصه تو سرازیری روشنش کردم و رفتم خونه ... مهمونام هم اومده بودن و من اصلا اینجوری دوست ندارم ... خودم باید خونه باشم مهمون که میاد ... خلاصه یه لیوان هم شکستی که فدای سرت و خدای شکر تو پات نرفت ... اینم از گیج بازیهای زنعموت! آخه آدم تو خونه ای که بچه هست لیوان رو میذاره رو میز و میره؟؟؟
اهان توپت که باهاش بازی میکنی اهنگ میزنه ... آخرش میگه بای بای و تو با جدیت میگی باا باا :*
اینم خریدهات ... البته یه بادی و شلوار دیگه هم هست که پوشیدی و کثیف کردی و شستمش!



البته این دو تا اخری برای سال دیگه س ولی دوستشون داشتم و خریدم؛ ) مبارکت باشه عسلک:*


250. خرید لباس!
